Day's of Song & Sorrow
کوچه باغان گذشته
خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانی ها خزانی شد
سالها بی بودنت بودم
تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من
زندگانی شد
*سعی می کنم بیشتر باشم از این به بعد
کوچه باغان گذشته
خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانی ها خزانی شد
سالها بی بودنت بودم
تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من
زندگانی شد
*سعی می کنم بیشتر باشم از این به بعد

چشمان بیمارم
تازگیها
به جان نشانه هایت
در گوشه و کنار شهر افتاده اند ...
خودت کم بودی
با این همه نشانه چه کنم ؟
*طرح از مسعود ضیایی زردخشویی
ت.د : غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن / روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
ت.د : به پایان توهم هایم می رسم ، هر لحظه که به فتح نزدیک تر می شوم ( یک نشانه برای خودم )

یادمه مشکلاتم با جامعه ی اطباء از اون زمان شروع شد که هر از چندگاهی یکیشون میومد تلویزیون و میگفت سوسیس و کالباس اِلن و بِلن و فیلانن و فیسارن و آشغالن و نخورید و از این حرفا ! وهرچی بیشتر این عمل بیهوده و عبث رو تکرار می کردن به عشق و علاقه ی من به سوسیس و کالباس و مشتقاتشان افزوده می شد . در همان بحبوحه بود که سر به جان چیپس و پفک کردند . گویی همه شان بر آن شده بودند (والبته هستند ) که هرآنچه در این دنیا دوست داشتنی است از ما بگیرند . چه می خواهید از جان ما ؟ هر کاری هم بکنید من عاشق سوسیس و کالباس و چیپس و کرانچی ام . اصلا جلوی چشم خودم یک سگ پا به ماه را با دم و متعلقات چرخ کنید و از آن سوسیس بلغاری درست کنید و ببینید با چه اشتهایی آن را سرخ کرده و میان نان باگت گذاشته و با کاهو و گوجه و خیارشور و سس نوش جان می کنم . هی بگویید شب ها وقت خواب موبایلتان را نزدیک سرتان نگذارید . اصلا یک عکس فوق پیشرفته از مغز من هنگام خواب بگیرید که چگونه تحت تاثیر امواج الکترومغناطیس دارد به فنا می رود و سپس بشینید و ببینید که با چه شوق و ذوقی گوشی ام را کنار بالشم و دقیقا مقابل دیدگانم میخوابانم و به خوابی عمیق و آرام فرو می روم .
خلاصه اینکه گوش ما از این حرفها پر است . این دام بر مرغ دگر نهید ! حالا چه شد که یاد این موضوع افتادم . همین پزشکان که احتمالا هفته ای یک بار دور هم جمع میشوند و کلی سوسیس و کالباس و چیپس و پفک می خورند و با موبایلشان می خوابند و به ریش همه ی آنهایی که این حرفها را باور می کنند می خندند و تصمیم میگیرند که این هفته به فیلان چیز گیر بدهند ، هنوز که هنوز است بعد از این همه پیشرفت علم و تکنولوژی و تحقیقات و بند و بساط ، وظیفه ی بعضی از اعضای بدن را نمی دانند . هنوز نمی دانند آپاندیس به چه درد می خورد . یعنی من که الان آپاندیس دارم با پسرعمه ام که دیگر آپاندیس ندارد از نظر یک پزشک هیچ فرقی نداریم . مگر می شود ؟ یعنی او که یکهو دلش درد گرفت و رفت و پس ازانجام چند آزمایش یک آپاندیس اندازه ی انگشت شصت یک مرد بالغ را از شکمش درآورد با منی که دلم درد نکرد و نرفتم تا پس از انجام چند آزمایش یک آپاندیس را از شکمم خارج کنم یکی هستیم ؟ یعنی نعوذ به الله خداوند عالم برای خنده آن شی ء مذکور را در فیها خالدون ما فرو کرده است ؟ یا آن تو جا گذاشته است ؟ خداوند عالم شوخی داشته در خلقت ؟ ما شوخی داریم با خداوند عالم ؟
یکی نیست بگوید به جای اینکه دور هم بنشینید و به سوسیس و کالباس و چیپس و پفک و نوشابه و دوغ گازدار و هم خوابه ی ملت و چند چیز دیگر پیله کنید ، بروید ببینید این آپاندیس چه کاره است واقعا ؟ اگر بیکار است پس چرا درد میگیرد و گاها مشاهده شده است که بترکد ؟ اگر کار دارد و دردی از جان انسان دوا میکند که چرا می اندازیدش جلوی گربه های حیاط بیمارستان که بخورند ؟ تازه این یکی را که ما خبر داریم ، خدا میداند چقدر عضو به درد نخور دیگر در بدنمان هست که اصلا از وجود آنها بی خبریم . خلاصه اینکه تاوان این سستی جامعه ی پزشکی را پریروز پسرعمه ی اینجانب داد که آپاندیسش را در عنفوان جوانی فدا کرد . او دیگر یک پسرعمه ی بی آپاندیس است و هرگز آپاندیس دار نخواهد شد ، فرزند او یک پدر بی آپاندیس خواهد داشت و همسرش با یک بی آپاندیس ازدواج می کند و برای هرکس این قضیه مهم نباشد برای من یک ، مهم است .
*بخشی از سوگند بقراط : در هر خانه ای که باید داخل شوم برای مفید بودن به حال بیماران وارد خواهم شد و از هر کار زشت ارادی و آلوده کننده به خصوص اعمال ناهنجار با زنان و مردان خواه آزاد و خواه برده باشند ، اجتناب خواهم کرد . آنچه در حین انجام دادن حرفه خود و حتی خارج از آن درباره زندگی مردم خواهم دید یا خواهم شنید که نباید فاش شود به هیچ کس نخواهم گفت زیرا این قبیل مطالب را باید به گنجینه اسرار سپرد . اگر تمام این سوگند نامه را اجرا کنم و به آن افتخار کنم از ثمرات زندگی و حرفه خود برخوردار شوم و همیشه بین مردان مفتخر و سربلند باشم، ولی اگر آن را نقص کنم و به سوگند عمل نکنم از ثمرات زندگی وحرفه خود بهره نبرم و همیشه بین مردان سرافکنده و شرمسار یاشم.“
*طرح از فرهاد فروتنیان ( کاملا بی ربط به متن )
ت.د : من شبیه یوسفم ، راه سقوطم چاه نیست . گر بیندازی مرا در چاه بالا می بری !
ت.د : از عشقی دیرین رسته ام ، دیگر همه ی زنان زیبایند ...

اگر
دزدیده در شمایل خوب تو نگریستن
هم
به نحوی یکی از اشکال دزدی باشد
من
از آن دزدانِ
سابقه دارِ
تحت تعقیبِ
صورت شطرنجیِ
محکوم به حبس ابدم
محتاج رضایت تو
*طرح از توکا نیستانی
ت.د : زیبایی ِ آدم ها، من را مسحور می کند. هی می خواهی بیشتر سر از راز زیبایی در بیاوری که ممکن نیست. چون زیبایی فقط زیبایی است. چال گونه فقط چال گونه است. یعنی در پس آن چال گونه یک عدد میشل فوکو دراز کشیده است؟! خیر! در پس چال گونه، عضله و گوشت و غضروف است. به خدا همینجوری است. اما من هم مثل شما آدم ام و زیبایی، چشم ام را نوازش می دهد. در حقیقت من آدم چشم چرانی هستم و در بین دماغ های استخوانی و چانه های چهارگوش و پیشانی های بلند سیاحت می کنم. ( از وبلاگ مغولستان خارجی )
ت.د : بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب / در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب / نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم (سعدی )

خودت نمی دانی
نمی فهمی که چقدر سخت است
در مقابلت نشستن
و خیره به چشمان کم رمق و بی حالت نگریستن
و از تو گفتن
برای تویی که دیگر
خودت را به یاد نداری !
خاطرات بد گذشته ات را که به باد سپردی
خاطرات خوبت را هم از نو بساز
دیگر نمی شناسیم ولی می شناسمتو می دانم که اگر همین امروز دوباره شروع کنی
به فردا نرسیده از خیلی ها جلوتر خواهی بود !
برای تویی که
در کنارمان بودی اما بدجوری دلتنگت شدیم
*طرح از بزرگمهر حسین پور
*برای (( لعیا بیات )) که برای دوباره "لعیا" شدن به کمک ما نیاز دارد .

دیگر
آرزویی نمی ماند
وقتی تو
روبرویم ایستاده ای
و می گویی : چه آرزویی داری ؟
×طرح از موران احمدی
ت.د : نه تو تغییر می کنی ، نه من تغییر می کنم ، نه تغییر !

جلوی در خانه می ایستم
دسته کلیدم در دست
چشمانم را می بندم
یک کلید از دو کلید موجود را انتخاب می کنم
تا شاید همانی باشد که این در را باز می کند
روی کاغذ شانسشان مساوی است
کلید انتخاب شده را به قفل فرو می کنم
حساسیت و هیجان به اوجش می رسد
لعنتی
نمی چرخد
باز هم نمی چرخد
چرا هیج جا و هیچ وقت قضیه مثل روی کاغذ پیش نمی رود ؟
گور بابای هر جفتشان
مدتی است
تصمیم گرفته ام زنگ بزنم ...
*طرح از توکا نیستانی
*این آدرس bettefaagh.blogspot.com وبلاگی است که دیافراگم مرا ترکاند . ولی الان بهترم !
ت.د : من دیگه تحمل تو و این زندگی رو ندارم. میرم خونهی بابام. دنبالم هم نیا.
غذات هم توی یخچاله، گرم کن بخور. گشنه نخوابیا . یادت نره. ( نوشته های روی یخچال )
ت.د : ای کسانی که ایمان نیآوردهاید، از آنهایی که ایمان آوردهاند بکشید بیرون لطفاً. و خداوند برعکسش را هم دوست دارد. ( لا اکراه کلاً )

نمی دانم که رو چه حسابی است که آنها که خیلی پول دارند و این پولداریشان را هم اصلا سانسور نمی کنند و از همه ی وجنات و سکناتشان عیان است ، دوست ندارند پولدار یا خرپول یا الفاظی این چنین خطابشان کنی ، اگر هم خطاب کنی هزارو یک بهانه و ان قلت می آورند که من چنینم و چنانم و خلاصه اینکه پولدار نیستم و حتی دوست دارند بدبخت و بیچاره خطاب شوند ! و احتمالا این قضیه هم که وقتی به آنها که خیلی خوش شانس هستند می گویی خوش شانس یا خرشانس یا الفاظی این چنین ، می خواهند از این صفات فرار کنند به آن قضیه ی اول بی ارتباط نباشد . کلا ملت ( این ملت تکه کلام دائی ام است ) دوست ندارند به برخی صفات هرچند نیک خطاب شوند حتی اگر ته دلشان عاشق آن صفت باشند . مثل همین پولداری که به راستی صفت نیک و پسندیده ای است . یا خوش شانسی ، یا زرنگی ، یا برخی از مشاغل که علی رغم اسم نه چندان برازنده ی شان درآمدی نجومی دارند !
و اینگونه است که امثال من هم که بنا به دیده ها و شنیده های اطرافیان و انتخاب هفته نامه ی تایمز جزو 10 مرد بدشانس دنیا شناخته شده ام ، به دنبال یک خوش شانسی می گردند که از صفت بدشانسی فرار کنند تا مبادا بقیه بگویند این هم از آن خوش شانس هایی است که دوست دارند بقیه بهشان بگویند بدشانس . اتفاقا کیفور می شوم وقتی کسی بهم می گوید خوش شانس . یا می گوید من خیلی بدشانسم ، یا من از تو بدشانس ترم ! یا مثلا وقتی کسی می گوید من به شانس اعتقاد ندارم که دیگر از شدت شادی و شعف کف زمین را بغل می کنم . مثالش هم همین آقای (( همساده )) در مجموعه ی کلاه قرمزی بود که دل و روده ام را به هم پیچاند از فرط خنده !
کلا چس ناله مد شده است انگاری ! ملت ( با احترام به خان دائی ) از هرچیزی ناله می کنند ! گاهی حق دارنداا ، با آن گاهی کار ندارم . ولی گاهی کاملا با یک چس ناله ی واقعی از نوع بدبویش هم مواجه هستیم . خود من هم البته از این ملت جدا نیستم . یک چس ناله ی رایجمان ( جنس مذکر ) هم این است که می گوییم : (( اَه ... ما هروقت این ماشینو می شوریم ، بارون میاد )) و باز هم چون من از این جنس جدا نیستم راجع به خود من هم ماجرای فوق صادق است . یعنی بود تا اینکه یک روز در هوای بارانی سوار تاکسی شدم و سر صحبت را با راننده ی جوان و اهل دل تاکسی باز کردم . به این چس ناله که رسیدم و انتظار همدردی از او داشتم ، از پشت شیشه ی خیس ماشین نیم نگاهی به آسمان ابری تهران کرد و گفت : (( خوش به حالت ، اگر جای تو بودم هر روز ماشینم را می شستم . )) من باران را دوست ندارم ولی این جمله اش آب سردی بود بر پیکرم . پیش خودم گفتم چیزی که تو اسمش را گذاشتی بدشانسی ، ملت این چنین زیبا تفسیر می کنند .
چند ساعتی طول کشید تا به حال عادی خودم برگردم ، در همان چند ساعت تصمیم گرفتم دیگر ناله نکنم از هیچ نوعی ! الان هم مشغول تنظیم شکایتی علیه هفته نامه ی تایمز هستم تا ببینم به چه حقی منِ خوش شانس را که به راستی جزو 10 انسان خوش شانس روی کره ی زمین هستم بدشانس شناخته است ؟!
*طرح از توکا نیستانی
ت.د : گل مصنوعی از فصل بهار تقاضای پناهندگی کرد ...
ت.د : خدا جون ! از رگ گردن نزدیکتر بودن هم خوبه ، ولی در دسترس بودن رو یه کم از شیطون یاد بگیر. ( میثم الله داد )

تو مثل همین آتش می مانی
و دیگر گفتم
که تو مثل همین آتش می مانی
و خاکستر سردت منم
تو مثل همین آتش می مانی تنها گرم و دلگوار که دیگر زوری نداری بر سوزاندن
تو مثل همین آتش می مانی و دیگر گفتم که گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا
گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا که ( ابراهیم گلستان ) شدم
از آن رو که قرار است اینجا ، شما آنچه را که در سر من می گذرد و البته قابل نگارش است بخوانید ، باید به شما بگویم که در این روزها ( که از روزهای آخر سال قبل شروع شد و همچنان ادامه دارد ) در سر من چیزی جز اشعار محسن نامجو نمی گذرد . یعنی می گذرد ، ولی چیز جدیدی نیست . تعطیلات بدی نبود . فقط تازگیها شب ها سخت تر می خوابم . فکرم بیشتر درگیر مشکلاتم و صحبتهایی است که باید دیر یا زود آن ها را باکسی در میان بگذارم . با حمید باشگاه می روم . در چرک نویس هایم هم چند داستان کوتاه ناتمام دارم که به شدت مایلم آنها را به سرانجام برسانم . جزوات تئوری موسیقی ام را دوباره مرور می کنم . کتاب ( عقاید یک دلقک ) را می خوانم که تعریفش را زیاد شنیده ام . به این نتیجه رسیده ام که ((پیمان قاسم خانی)) چه اعجوبه ای است ، البته چندی پیش به این نتیجه رسیده بودم ولی دوباره یادم افتاد که واقعا چه اعجوبه ای است . سس فرانسوی را با غذاهای مختلف امتحان می کنم تا ببینم کدام ترکیب بهتر می شود . البته الان خسته ام و کمی سردرد دارم و حال هیچ کدام از اینها را ندارم ولی به هیچ عنوان احساس روزمرگی و کسالت نمی کنم . به سادگی زندگی می کنم ، زندگی هم سر ناسازگاری ندارد ! شُکر ...
*طرح از توکا نیستانی
*شعر از محسن نامجو
تمام این شعر
که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام
قبل از این نسروده ام
می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست
و نور نیز لازم
و این میرساند که اگر رسانا باشد شعر
آنکه می سراید
می تواند مرده باشد
و می تواند کور ; کامل
و این میرساند
که آنکه میرساند
عاشق است
که کور می تواند باشد ; مُرده
پس هوا را از او بگیر ، خنده ات را نه
هوا را از او بگیر ، گریه ات را نه
که موی گندیده ی به چَشم نامده ات هم
مازاد بر مصرف من است
هوا را از من بگیر
فضا را از من بگیر
هوا را وُ فضا را وُ غذا را از من بگیر
(( حَض )) ها را از من بگیر ، خنده ات را نه
نور را از من بگیر شعله ات را نه
وفا را از من بگیر ، گریه ات را نه
...
تمام این شعر
قبل از اینکه بسُرایمش
می خواست
همین را بگوید .
*قسمتی از آهنگ (Tango) از آلبوم (بوسه های بیهوده) اثر محسن نامجو http://www.4shared.com/mp3/MeU_bF2O/Tango_-_Mohsen_Namjoo.html
*سال 90 یه مشخصه داشت که هیچ سال دیگه ای نداشته تا حالا و اون این بود که خوب و بدش زود گذشت ، خیلی زود گذشت ! امیدوارم تو سال جدید خوشیاتون دیر بگذره و ناخوشیاتون زود !